برترین مطلب این هفته ی سایت

رونمايي از نسخه جديد ايروسنتر

با تلاش چندين روزه و شبانه روزي همكاران فني در ايروسنتر ، نسخه اسكريپت انجمن ساز قدرتمند VBulletin سايت ايروسنتر به روزساني و بهينه سازي گرديد و به آخرين ورژن ارائه شده آپگريد شد، در اين نسخه جديد مشكلات قبلي برطرف گرديده و قابليت هاي جديدي نيز به سايت افزوده شده و خواهد شد اين پوسته نسخه جديد سايت پوسته ای در 4 رنگ جداگانه می باشد که برای صفحه های Retina و موبایل بهینه سازی شده است.

????? ?????: ?? 1 ?? 4 ?? 4
dqw
  1. TARALIUS ?????? ??
    TARALIUS
    هوانورد نیمه فعال-ستوان یکم
    January 2012
    TEHRAN
    293
    تعداد تشکر : 217
    Thanked 953 Times in 289 Posts

    ??? ??? حادثه رازول

    این مقاله شروع مجموعه مقالاتی هست که پس از پروژه ارورا قولش رو داده بودم .

    چند مقاله اول شامل ترجمه و لینک های مختلف هست و در بخش پایانی نتیجه گیری خودم رو به عنوان کسی که حدود 20 سال در این مورد به طور جسته و گریخته تحقیق کرده رو میارم.

    سلسله مقالات حاوی نکاتی خواهند بود که ممکنه اینقدر باور نکردنی باشند که برخی دوستان در موردش جبه گیری کنند بنابراین:

    نکته مهم : خواهشا قبل از پایان یافتن سلسله مقالات نتیجه گیری نفرمایید و از تمسخر و توهین پرهیز کنید .

    با تشکر.
    #1 ارسال شده در تاريخ May 17th, 2012 در ساعت 10:24:15

  2. The Following 4 Users Say Thank You to TARALIUS For This Useful Post:

    A-2727 (May 17th, 2012), Dream Bird (May 17th, 2012), Esmaiel_F4 (August 18th, 2013), mirHatef (May 17th, 2012)

  3. TARALIUS ?????? ??
    TARALIUS
    هوانورد نیمه فعال-ستوان یکم
    January 2012
    TEHRAN
    293
    تعداد تشکر : 217
    Thanked 953 Times in 289 Posts

    ??? ??? پاسخ: حادثه رازول

    بي‌شک اولين چيزي که با شنيدن عبارت سقوط يوفو به ذهن انسان مي‌رسد، حادثه رازول است. در واقع داستاني هيجان‌انگيز‌تر از اين نمي‌تواند وجود داشته باشد که نشان دهد ما در اين جهان تنها نيستيم، موجودات ديگري هم هستند که به سياره ما سر مي‌زنند و بعضي مواقع سقوط مي‌کنند، بسياري از دولت‌ها از اين ماجرا آگاهند و اين مساله را از مردم خود پنهان مي‌کنند؛ اما چيزي که در نگاه اول احمقانه به نظر مي‌رسد، ممکن است آن‌چنان هم دور از واقعيت نباشد.
    از همه اينها گذشته، چه مساله بيگانه‌ها واقعيت داشته باشد يا نداشته باشد، يک نکته غير‌قابل انکار است؛ مردم عاشق اين مسائل هستند. مدرک اين ادعا هم نحوه برخورد آنها با فيلم‌هايي از اين دست مانند؛ پيشتازان فضا، جنگ‌هاي ستاره‌اي و‌اي تي است. يوفولوژيست‌ها معتقدند اين بزرگ‌ترين واقعه تاريخ است و از يک جهت درست هم مي‌گويند. ولي واقعا در رازول چه گذشت؟


    جريان از چه قرار بود؟
    در جولاي 1947، رازول شهري بسيار کوچک، بياباني و بي‌سرو صدا بود که از تعدادي مزرعه و دامداري تشکيل مي‌شد. همچنين خانه اسکادران بمب‌افکن‌هاي 509 نيز محسوب مي‌شد که در آن زمان يکي از پيشرفته‌ترين‌ها در نوع خود بود. آنها دو بمب اتمي در ژاپن انداخته بودند و چند بمب ديگر هم در اقيانوس آرام آزمايش کرده بودند.
    جنگ تازه تمام شده بود و همه چيز داشت به حالت عادي باز مي‌گشت که اتفاق عجيبي افتاد. از آسمان چيزي بزرگ و نقره‌اي رنگ با سرعت و سر و صداي زياد سقوط کرد. يکي از گله‌داران قطعات و تکه‌هاي آن شيء را که افتاده بود، پيدا کرد و به پايگاه هوايي گزارش داد. دولت به سرعت وارد عمل شد و براي اولين و آخرين بار در تاريخ ايالات متحده در روزنامه‌ها اعلام کرد که يک بشقاب پرنده را که سقوط کرده، در اختيار دارد.

    طبيعتا چنين خبري، سرتيتر تمام خبر‌گزاري‌ها در سراسر کشور شد. راديو‌ها اعلام کردند: «امروز هشتم جولاي دولت اعلام کرد که يک بشقاب پرنده پيدا کرده، اين بزرگ‌ترين اتفاق امسال است.»
    اما روز بعد، خبرها به کل حالت ديگري به خود گرفتند. توضيح اين واقعه هم حالت زميني‌تري پيدا کرد. در روزنامه‌ها اعلام شد که چيزي که پيدا شده، يک بالون هواشناسي بوده ، نه يک بشقاب پرنده. در نتيجه مردم رازول برگشتند سر کارهاي مزرعه و دامداري خود و زندگي به حالت عادي بازگشت.البته اين پايان داستان نبود و بعضي‌ها هم قرار نبود آن را فراموش کنند.

    سال‌ها گذشت و گذشت. کلماتي مانند يوفولوژي و يوفولوژيست وارد فرهنگ‌هاي لغت شد. دو نفر باعث شدند داستان رازول دوباره از فراموشکده تاريخ به دنياي ما پا بگذارد. اين دونفر کساني نبودند جز جسي مارسل که يک افسر بازنشسته ارتش بود و استنتون فريدمن، کسي که روزها يک فيزيکدان مهربان است و شب‌ها تبديل به مشهور‌ترين يوفولوژيست جهان مي‌شود.

    او با صراحت مي‌گويد: «من پس از 30 سال تحقيق متقاعد شده‌ام که دولت ايالات متحده يک بشقاب پرنده ساقط شده و چند جسد بيگانه‌ها را در نيومکزيکو به دست آورده است. اين يکي از بزرگ‌ترين داستان‌هاي اين هزاره است.» صبر کنيد. اين ادعاي بسيار بزرگي است! ما به کمي اطلاعات ديگر هم نياز داريم. بياييد کمي عقب‌تر برگرديم.
    در سال 1947، جسي مارسل، افسر اطلاعات و امنيت پايگاه هوايي رازول بود. زماني که خبر سقوط يک بشقاب پرنده همه جا پيچيد، ماموريت مارسل بررسي اين داستان بود اما سال‌ها بعد و پيش از مرگش تصميم گرفت حقيقت داستان را به فريدمن بگويد. با اين کار، او تخم توطئه رازول را کاشت.


    فريدمن مي‌گويد: «من با جسي در سال 1978 صحبت کردم. اين قبل از اين بود که کتابي در اين باره نوشته شده باشد. هنوز هيچ سر و صدايي در مورد اين اتفاق وجود نداشت. يوفولوژيست‌ها هيچ چيزي درباره رازول نمي‌دانستند. همه چيز آنجا بود ولي کسي از آن خبر نداشت.»

    جسي مارسل در يکي از مصاحبه‌هاي ضبط‌شده‌اش در سال 1980 مي‌گويد: «ما يک تکه فلز داشتيم. حداقل ظاهري فلزي داشت. خاصيت ارتجاعي نداشت؛ ولي به نازکي فويل سيگار بود.»
    در جايي ديگر مي‌گويد: «من خواستم آن را خم کنم ولي نمي‌شد. به من گفتند که نه مي‌توان آن را خم کرد و نه روي سطح آن علامتي گذاشت. من هم آن را روي زمين گذاشتم. يک پتک برداشتم و روي آن کوبيدم. پتک از روي آن مثل يک فنر برگشت.»
    در ادامه جسي توضيح داد: «آن يک بالون هواشناسي نبود. هواپيما يا وسيله نقليه هوايي شناخته شده‌اي هم نبود. چه چيزي مي‌توانست باشد؟ نمي‌دانم!»


    فريدمن مي‌گويد: «در موقعيت و شرايط او، هيچ دليلي وجود نداشت که بخواهد دروغ بگويد. مخصوصا اينکه او افسر اطلاعات و امنيت يکي از پيشرفته‌ترين پايگاه‌هاي نظامي جهان در آن زمان نيز بود. اصلا با عقل جور در نمي‌آيد که چنين انساني بخواهد اين چنين داستاني سر هم کند.»
    فريدمن نمي‌توانست اين داستان را رها کند. پس شروع به تحقيق و مصاحبه با کساني کرد که در مورد اين ماجرا حرفي براي گفتن داشتند. بسياري از کساني که او با آنها مصاحبه کرد امروز از دنيا رفته‌اند؛ ولي خوشبختانه فيلم ضبط شده صحبت‌هاي آنان هنوز موجود است.

    در يکي از همين مصاحبه ها، بيل برازل، پسر گله‌داري که يوفوي سقوط کرده را پيدا کرد، مي‌گويد: «من نمي‌دانم آن، چه چيزي بود؛ چيزي شبيه چوب بالسا (چوب سبک و محکم ماکت سازي) بود؛ اما آتش نمي‌گرفت و من هم نمي‌توانستم با چاقو روي آن هيچ خطي بيندازم.»
    رابرت اسميت، يک خلبان بازنشسته نيروي هوايي نيز مي‌گويد: «يک تکه از آن ورق مانند به طول حدود 10 سانتي‌متر را در دست گرفتم. آن را در مشتم مچاله کردم. دستم را که باز کردم، بلافاصله دوباره صاف شد. هيچ تغييري در ظاهرش نمي‌شد داد.»

    کم کم داستان رازول داشت جالب مي‌شد. مسلما اتفاق عجيبي در آنجا افتاده بود؛ ولي چه اتفاقي؟ و چرا رازول؟ به نظر مي‌رسيد بيگانه‌ها نمي‌توانند در مقابل ترکيب سلاح‌هاي اتمي، موشک‌هاي بزرگ و رادار مقاومت کنند.
    ما مي‌دانيم که اتفاق عجيبي در رازول رخ داده بود. همين‌طور هم مي‌دانيم که اگر استنتون فريدمن با جسي مارسل صحبت نکرده بود، هيچ کدام از ما اين داستان را نمي‌شنيديم. مارسل به فريدمن توضيح داد که يک بشقاب پرنده در رازول سقوط کرده. فريدمن هم شروع کرد به بسط يک تئوري جديد.

    او مي‌گويد: «در پايان جنگ جهاني دوم، سه نشانه براي بيگانه‌هاي هوشمند کافي بود تا متوجه شوند انسان‌هاي بدوي زميني که تا آن روز بدترين خراب کاري‌هايشان، جنگ‌هاي قبيله‌اي بود، حالا ديگر مي‌توانند براي آنها هم خطرناک باشند. اين نشانه ها، بمب اتم، موشک‌هاي V2 و رادارهاي قدرتمند بودند. جالب نيست که تنها مکان روي اين سياره که در جولاي 1947 اين سه تکنولوژي را يک جا داشت، جنوب شرقي نيو مکزيکو بود؟»
    فريدمن توانسته بود حدس بزند که بيگانه‌ها احتمالا به چه چيزي فکر مي‌کنند. اما اگر بشقاب پرنده‌اي در رازول بود، آنجا فرود نيامده بود؛ بلکه سقوط کرده بود. شايد اصلا داستان از قرار ديگري بوده و مقصد آن بشقاب پرنده جاي ديگري در کهکشان مثلا سياره زهره بود. ما هم ممکن است هيچ وقت اين را نفهميم.

    روايت آخرين بازمانده
    تنها يک نفر امروز زنده است که عملا ادعا مي‌کند تکه‌اي از آن بشقاب پرنده را در دست گرفته است. او يک نظريه‌پرداز توطئه نيست. شغل او، جراح پرواز است و براي ارتش ايالات متحده کار کرده است. نام او هم جسي مارسل جونيور است.
    او مي‌گويد: «با بررسي تمام جوانب مي‌بينيم که تنها توضيح باقيمانده، يک وسيله فرازميني است. ممکن است توجيه عجيب و غريبي باشد؛ ولي درعين‌حال، ساده‌ترين توضيح تمام اين اتفاقات است.»
    خوشبختانه قبل از اينکه جسي مارسل آن شب، تکه‌هاي‌يافته شده را به هنگر شماره 84 تحويل دهد، سري به خانه خود زد تا آنها را به پسرو همسرش نشان دهد.

    او مي‌گويد: «آن شب در جولاي 1947 را که در رازول بوديم نمي‌توانم فراموش کنم؛ چون شب خيلي خاصي بود. آن شب، زندگي من را به دو بخش قبل از اتفاق و بعد از اتفاق تقسيم کرد. آن شب خوابيده بودم. حدود ساعت 1 يا 2 نيمه شب بود. پدرم داخل شد و من را بيدار کرد. به من گفت: «بيا جسي. مي‌خواهم چيزي به تو نشان بدهم.» خيلي هيجان زده بود. او مردي نبود به اين راحتي‌ها هيجان زده شود. پس من هم حدس زدم چيزي که مي‌خواهد نشانم بدهد خيلي بايد مهم باشد. او رفت و مادرم را هم بيدار کرد. بعد چيزهايي را که آورده بود کف آشپزخانه روي زمين چيد. بعد گفت: «اينها تکه‌هاي يک بشقاب پرنده هستند.» يکي از تکه‌ها مقطعي به شکل حرف‌ اي انگليسي داشت. کنارش هم علامت‌هايي داشت که شبيه هيروگليف بود. از پدرم پرسيدم که اينها چه هستند؟

    او تا آنجا که حافظه‌اش ياري مي‌داد، آن علائم را روي يک مدل کشيده تا به دنيا نشان دهد آن شب چه ديده است.» او توضيح مي‌دهد: «روي سطح داخلي اين قطعه، سمبل‌هايي وجود داشت. من آنها را شبيه چيزهاي ديگر تجسم مي‌کردم و حفظ کردم. مثلا يکي از علامت‌ها شبيه به يک فک بود که توپي روي بيني خود نگه داشته بود. معني اين سمبل‌ها را نمي‌دانم. ما حدود 10 يا 15 دقيقه به آنها نگاه کرديم. بعد پدرم گفت اينها را طوري حفظ کن که تا آخر عمرت فراموش نکني. من هم الان که حدود 60 سال از آن شب مي‌گذرد، هنوز تمام آنها را به خاطر دارم.»
    آن بقايا، پس از اينکه به هنگر 84 منتقل شدند، سريعا توسط ارتش با کس ديگري جابه‌جا شدند تا خبرنگاران به مسير ديگري هدايت شوند.

    او مي‌گويد: «من عکس‌هاي پدرم را در کنار تکه‌هايي از بقايا ديدم. به او گفتم که آنها چيزهايي نبودند که آن شب در رازول به خانه آورده بود. او هم گفت که ممکن است در آن عکس‌ها چيزهايي از سقوط اصلي وجود داشته باشد؛ ولي بيشتر آنها با چيزهاي ديگري عوض شده بودند.»
    در مصاحبه‌اي که فريدمن با ژنرال دوبوز انجام داد، از او پرسيد: «از صحبت‌هاي شما اين‌طور استنباط کردم که داستان بالون، نوعي سرپوش براي اصل ماجرا بود. درست است؟» ژنرال دوبوز هم جواب داد: «کاملا! ما مي‌دانستيم که اين سرپوش است ولي از آن براي کنترل و متقاعد کردن رسانه استفاده کرديم.»

    سرپوش دولت ايالت متحده
    بياييد فکر کنيم که يک بشقاب پرنده، واقعا در رازول سقوط کرده است. چرا دولت بايد آن را انکار کرده و روي آن سرپوش بگذارد؟
    دو سال از جنگ جهاني دوم گذشته است. تنش‌ها بين کشورهاي مختلف بالا گرفته و جنگ سرد نيز در حال اوج گرفتن است. مطمئنا اين شرايط، زمان خوبي براي اعتراف به اينکه دولت کنترل آسمان کشورش را در دست ندارد، نيست.

    فريدمن مي‌گويد: «اگر دولت اين کار را نمي‌کرد، بايد تعجب مي‌کرديم. توقع داشتيد چه بگويند؟ که بيگانه‌ها دارند به ما سر مي‌زنند؟! ما نمي‌دانيم آنها چه مي‌خواهند، از کجا مي‌آيند يا چطور کار مي‌کنند؟! ما فکر مي‌کرديم شما بايد مي‌دانستيد؟!»

    حال سوال اين است که چرا دولت بايد در شروع ماجرا از اين وسيله سقوط کرده به عنوان «بشقاب پرنده» (Flying Disk) در روزنامه‌ها ياد مي‌کرد؟ دو احتمال وجود دارد؛ يکي اينکه يک نفر در رده‌هاي پايين ارتش هيجان‌زده شده و اشتباهي لپي مرتکب شده است. اما طبق ضوابط ارتش، فرمانده پايگاه 509 بايد اجازه اظهارنظر به مطبوعات را مي‌داد. پس يک اشتباه ساده به نظر محتمل نمي‌آيد. حالت دوم اين است که اين مساله، طبق برنامه‌اي مشخص در جهت اهداف ضد‌اطلاعاتي بوده. اين تئوري مي‌گويد که اول اقرار کنيد که يک يوفو بوده. بعد آن را با توضيحي عادي مثل بالون هواشناسي توجيه کنيد. در اين حالت، احتمال اينکه عوام، توجيه زميني‌تر يعني بالون هواشناسي را باور کنند بيشتر خواهد بود تا يک سفينه فضايي. البته اين به همين سادگي هم نيست.

    فريدمن مي‌گويد: «اول از همه، مردمي در اين شهر هستند که چيزهايي مي‌دانستند. بعد، داستاني به مطبوعات بگوييد که بعدا بتوانيد آن را انکار کنيد. اين يکي از بهترين روش‌هاست. در اين حالت مردم، سرپوش را بهتر باور مي‌کنند.»

    مخالفان و موافقان
    فريدمن با تحقيق در مورد رازول، جريان بزرگي را به راه انداخت. يوفولوژيست‌ها مانند زنبورهايي که به کندو جذب مي‌شوند به رازول مي‌آيند. هر کسي هم براي خودش نظريه‌اي دارد.
    دِيو تامس، فيزيکدان و رياضيدان است. او همچنين رئيس گروهي به نام «نيومکزيکي‌ها براي علم و منطق» است. او مي‌گويد: «در علم مي‌گوييم که براي ادعاهاي بزرگ نياز به مدارک بزرگ است. اگر بخواهيد به کسي مساله‌اي به بزرگي بيگانه‌هايي را که در اعماق فضا سفر مي‌کنند و به زمين آمده‌اند ثابت کنيد، بايد چيزي بيشتر از عکس‌هاي مات ارائه کنيد. شما بايد مدرکي فيزيکي ارائه کنيد؛ چيزي مثل يک قطره خون بيگانه. اگر اين کار را بکنيد، از داروين هم مهم‌تر خواهيد شد! اين داستان تشنگي و کنجکاوي يک دانشمند را برطرف نمي‌کند. دليل من هم براي باور نکردن رازول اين است که هنوز بيگانه‌ها اينجا نيامده‌اند. شايد يک روز بيايند ولي تا امروز نيامده‌اند!»
    کساني هم وجود دارند که نظريات ديگري دارند.
    تام کري و دان اشميت، دو يوفولوژيست هستند که حدود 20 سال در مورد حادثه رازول تحقيق کرده‌ و معتقدند حقيقت ماجرا را کشف کرده‌اند.

    تام مي‌گويد: «چيزي که در رازول سقوط کرد، اصلا زميني نبود. اين بر اساس گفته‌هاي ده‌ها نفر از شاهدان سفينه و سرنشينان مرده‌اش ثابت مي‌شود. ما رد هفت جسد را که از سفينه به بيرون پرتاب شدند، در سه نقطه مختلف پيدا کرديم. ما چند سال پيش فهميديم که مک برازل که اولين بار يوفوي سقوط کرده را ديده بود، چند جسد هم در فاصله چند مايلي آنجا پيدا کرده بود.»
    اما اين را از کجا فهميده بودند؟ تام و دان با شاهدان و دختران و برادران و نوه‌هاي آنها صحبت کردند. همه آنها هم مطالب عجيب و به طرز شگفت‌آوري شبيه به هم را مي‌گفتند. بخش‌هايي از اين مصاحبه‌ها به اين صورت بودند:


    سافو هندرسن، همسر خلبان: «آنها کوچک بودند و نسبت به بدنشان سر بزرگي داشتند.»
    جرالد اندرسن که در پنج سالگي اجساد را ديده بود؛ «آنها سرهاي بزرگي داشتند که در قسمت بالايي پهن‌تر از پايين بود.»
    گلن دنيس، متصدي کفن و دفن رازول؛ «سرها خيلي بزرگ‌تر از بدن آنها بود. چشم‌هاي عميقي داشتند. جمجمه‌هايشان هم جالب بود چون حالت ارتجاعي داشت و سخت نبود.»


    باربارا داگر، نوه کلانتر: «پدر بزرگم مي‌گفت که سرهايشان بزرگ بود و لباس‌هايي که به تن داشتند مثل ابريشم بود.»
    کاترين گرود، دختر خلبان: «آنها نوعي شبه انسان بودند ولي نه کاملا مثل ما.»
    بايد اقرار کرد که اين همه توضيحات شبيه به هم کمي عجيب است. چرا بايد اين انسان‌ها که سنخيتي با هم ندارند، اين داستان‌ها را از خود ساخته باشند؟
    حالا فکر کنيد که حقيقتا يک نوع حيات بيگانه را ببينيد. چرا بايد 30 سال صبر کنيد تا در مورد آن صحبت کنيد؟ اين اتفاق کوچکي نيست. پس چرا اين همه مدت سکوت کرده‌ايد؟ اين در صورتي است که تهديد شده باشيد.


    گلن دنيس مي‌گويد: «آنها گفتند که ما هيچ چيز نديده‌ايم. هيچ چيزي اينجا سقوط نکرده. من گفتم من يک شهروند خوبم. شما هيچ کاري با من نمي‌توانيد بکنيد. آنها هم گفتند چرا مي‌توانيم. شايد يک روز استخوان‌هاي شما را از داخل شن‌ها پيدا کنند.»
    باربارا داگر: «پليس ارتش آمد و به من و جورج گفتند که اگر ما هر زماني به هر نحوي چيزي در مورد اين ماجرا به کسي بگوييم، نه فقط ما؛ بلکه خانواده‌هايمان را هم را خواهند کشت.»


    جسي مارسل جونيور هم مي‌گويد: «چند بار پدرم در خانه به من گفت هيچ وقت نبايد در مورد چيزهايي که مي‌دانم چيزي به کسي بگويم. آنها هرگز اتفاق نيفتاده‌اند و در نتيجه من نبايد در مورد آنها به کسي يا دوستانم چيزي بگويم.»
    در مورد محل سقوط هم حرف‌وحديث‌هاي زيادي سر زبان‌هاست. دان و تام يکي از اين نظريات را بسط داده‌اند. تام توضيح مي‌دهد که به نظر آنها، حدود 35 کيلومتري جنوب شرقي کورونا اولين برخورد سفينه با زمين رخ مي‌دهد. بخشي از آن در آنجا مانده و باقيمانده آن نيز حدود سه تا چهار کيلومتر دورتر با زمين برخورد مي‌کند. تعدادي از اجساد نيز در سايت شماره 1 و تعدادي ديگر در سايت شماره 2 يافت شده‌اند. در نهايت، بخش دوم دوباره به هوا بلند شده و حدود 27 کيلومتري سايت دوم به زمين مي‌نشيند. «البته هنوز سايت سوم را پيدا نکرده‌ايم ولي به دنبال آن مي‌گرديم.»

    فريدمن هم مي‌گويد: «تا جايي که به من مربوط مي‌شود، دو سقوط رخ داده است؛ از طرفي عده‌اي هستند که مي‌خواهند عظمت حادثه رازول، آنان را در مرکز توجه قرار دهد. آنها بر مکان‌هاي ديگري تاکيد دارند و عده‌اي هم هستند که بر سر اين نظريات باقي مي‌مانند؛ حتي مدت‌ها بعد از اينکه داده‌ها نشان مي‌دهد اشتباه کرده بودند.»

    پس امروزه مي‌بينيم که داستان رازول، صنعت جديدي را به راه انداخته است و هر کس بر اساس سليقه خود حرفي براي گفتن دارد.

    توضيح بدهيد!
    در اين بين اتفاق جالبي افتاد؛ در اوايل دهه 1990، فرماندار نيومکزيکو آن‌چنان تحت تاثير اين جريان قرار گرفت که از نيروي هوايي خواست نوعي توضيح در مورد اين حادثه ارائه دهد. دولت هم در کمال تعجب به اين درخواست جواب داد.
    گزارش دولت با عنوان «حقيقت در برابر تخيل در صحراي نيومکزيکو»، آن‌چنان هم براي خواندن، مطلب جالب توجهي نيست. پس از خارج کردن هزاران دلار و به کار گرفتن بيش از 30 نفر در طول مدتي حدود دو سال، دولت گزارشي 975 صفحه‌اي در مورد اين حادثه منتشر کرد و در آن مدعي شد که آنچه در رازول سقوط کرده بود، پروژه‌اي سري به نام «پروژه موگول» بود.

    ديو تامس توضيح مي‌دهد: «اطلاق عنوان بالون هواشناسي به آنها کار غير‌عادلانه‌اي بود. اينها بالون‌هاي معمولي نبودند. آنها غول‌هايي با 180 متر بلندي بودند که کلي متعلقات ديگر به آنها نصب شده بود. آنها رادار گريز بودند و ظاهري با جلاي فلزي داشتند.»
    آيا ممکن است دولت راست گفته باشد؟ اگر اين‌طور است، چرا بايد يک گزارش 300 صفحه‌اي ديگر هم براي توجيه علائم شبه هيروگليف جسي مارسل جونيور تهيه کند؟
    بياييد از اول ببينيم چه اتفاقي افتاد. چيزي در رازول سقوط مي‌کند. ارتش مي‌گويد که يک بالون هواشناسي بوده است و گزارش رازول را منتشر مي‌کند. بيشتر از 900 صفحه توضيح براي قبولاندن چيزي که ظاهرا يک بالون ساده است، به نظر براي عده‌اي مشکوک است.

    فريدمن مي‌گويد: «پروژه موگول نمي‌تواند قابل قبول باشد؛ چون همه چيز درباره آن اشتباه است. ويژگي‌هاي توضيحات افرادي که در ماجرا شاهد وقايع بودند، اصلا با توضيحات گزارش رازول نمي‌خواند. فويل بالون موگول را يک بچه سه ساله مي‌تواند پاره کند. چوب بالساي آن را هم يک بچه مي‌تواند بشکند؛ در صورتي که شاهدان مي‌گويند که نه آتش مي‌گرفت و نه مي‌شد آن را شکست. اينها يک چيز نمي‌گويند. چيز ديگري که درباره موگول مشکوک است، اين است که هيچ تکنولوژي سري در ساختن اين بالون‌ها به‌کار نرفته است. همه چيز آن خيلي عادي بود. تنها چيز سري آن، هدف وجودي‌اش بود.»
    در صفحه 302 گزارش رازول هم سعي شده تا معني علامت‌هاي روي نوار «‌آي» شکل توضيح داده شود. چه توضيحي هم از اين ساده‌تر که برچسب روي اين قطعه ساخت يک شرکت توليد اسباب بازي است که يک سري نقوش را براي رد گم کردن وسايل جاسوسي چاپ کرده است؟


    جسي جونيور مي‌گويد: «من اين علامت‌هايي را که در گزارش چاپ‌شده، ديده‌ام. پهناي آنها بيشتر از آن چيزي است که آن شب پدرم به خانه آورد. نقوش آن هم زمين تا آسمان با اين گل و بته‌ها تفاوت دارد آن علامت‌ها کلا چيز ديگري هستند.»

    داستان آدمک‌ها
    در سال 1997، نيروي هوايي گزارش 300 صفحه‌اي ديگري در مورد حادثه رازول با نام «گزارش رازول - پرونده بسته» را منتشر کرد. اين گزارش سعي داشت اجسادي را که مردم ديده بودند توجيه کند. يک توجيه ابلهانه ديگر؛ آدمک‌هاي مصنوعي سقوط کرده.
    نيک رِدفِرن، يک محقق پديده اشياي پرنده ناشناس است و تاکنون هفت جلد کتاب در حيطه پارانرمال به رشته تاليف در آورده است. زماني که ايده آدمک‌ها مطرح شد، او بلافاصله نظرش را ارائه داد.

    او مي‌گويد: «رازول هر روز بيشتر و بيشتر غير‌قابل توضيح مي‌شود و به همين خاطر هم راز آن هنوز براي ما آشکار نشده است. مردم هم از خود مي‌پرسند، شايد يک يوفو بوده؟ شايد يک بالون بوده؟ شايد آدمک بوده؟ ولي در نهايت براي من قابل قبول نيست که نظريات ارتش را باور کنم. براي من عجيب است که دولت چرا اين همه نظريات مختلف و متناقض با روايت شاهدان ارائه مي‌دهد؟»
    ولي اگر اين ادعا درست باشد، واقعا چرا بايد دولت آدمک‌هاي آزمايش‌هايش را همين‌طور در بيابان رها کند؟ خوب جواب آن هم براي آزمايش‌هايي مانند تست صندلي‌هاي پرتاب جنگنده‌ها در ارتفاعات بسيار زياد است. ولي گاف اين ادعا وقتي معلوم مي‌شود که بدانيم استفاده از آدمک‌ها براي اولين بار در سال 1953 شروع شد.

    فريدمن توضيح مي‌دهد: «بين سال‌هاي 1953 و 1947 شش سال فاصله است که احتمالا آدمک‌ها با سفر در زمان آن را طي کرده‌اند! مشخص است که اين ادعاها مضحک هستند. دوما اينکه اين آدمک‌ها بايد هم قد و هم وزن با يک خلبان باشند.»

    تام کري هم مي‌گويد: «شاهدان همه به يک صورت مي‌گويند که اجساد، حدود 1 متر تا 3/1 متر قد داشتند. رنگ آنها هم سبز مايل به خاکستري و صورتي بوده. بيني آنها هم وجود نداشته. فقط دو سوراخ در جاي بيني وجود داشته. لب نداشتند. دهان آنها هم مانند اينکه با تيغ بريده شده باشد، شکافي کوچک بوده. برجستگي کوچکي در محل گوش وجود داشته و مو هم نداشتند. شکل کلي سر آنها مانند يک تخم‌مرغ برعکس بوده است. مسلما هيچ يک از اين توصيفات، شبيه يک آدمک آزمايشي نيست.»

    جدا از اينکه مردم آدمک ديده‌اند يا اجساد بيگانه ها، يک مطلب مهم باقي مي‌ماند.
    اگر تمام اين ماجرا توهم احمقانه چند نفر آدم ساده است، چرا نيروي هوايي بايد اين همه هزينه و زمان را صرف انکار ادعاها مبني بر وجود اجساد بيگانه‌ها کند؟

    به عقيده ديو تامس: «نظريات توطئه، خود سوخت خود هستند و هر تلاشي براي توضيح اين نظريه، خود به بخشي از نظريه توطئه تبديل مي‌شود. در هر صورت مردم اين جور مسائل را دوست دارند و اين يک جور داستان هيجان‌انگيز مي‌شود.»
    در اينکه خود ارتش در به راه انداختن سر و صداها و ايجاد نظريات توطئه سهم مهمي دارد، شکي نيست؛ ولي آيا اينها به ما در فهميدن حقيقت ماجرا کمکي مي‌کنند؟ متاسفانه، نه زياد! شايد همين نکته اساسي اين ماجرا باشد.

    آلمان نازي و رازول
    بياييد به اول ماجرا برگرديم. دو سال از پايان جنگ جهاني دوم گذشته است. دشمن بزرگ ايالات متحده بيگانه‌ها نيستند؛ بلکه آلمان نازي است. شايد آن شب، مردم رازول حقيقتا يک بشقاب پرنده ديدند. اگر آنچه آنها ديدند سفينه‌اي از فضا نبود، چه؟ اگر آنچه ديدند يک دستگاه فوق پيشرفته طراحي شده توسط نازي‌ها بود، چه؟

    نيک رِدفِرن مي‌گويد: «يکي از شايعاتي که سال‌ها بر سر زبان هاست، مي‌گويد که نازي‌ها در تلاش بودند تا وسيله‌اي به شکل يک بشقاب پرنده توليد کنند. حال اين را فراموش نکنيد که بسياري از اين شايعات و داستان‌ها ممکن است حقيقت نداشته باشند و حاصل يک کلاغ و چهل کلاغ عده‌اي زودباور يا افسانه‌هاي محلي و از اين دست باشند. ولي در مورد اين مساله مدارکي وجود دارد که نشان مي‌دهد نازي‌ها واقعا درحال کار روي چنين دستگاهي بودند. آرشيوهاي FBI نشان مي‌دهد که مصاحبه‌هاي انجام شده با زنداني‌هاي جنگي و خلبان‌هاي جنگ جهاني دوم ثابت مي‌کنند نازي‌ها حتي در پايگاه‌هاي مختلفي در آلمان، پرواز‌هاي آزمايشي نيز با اين وسيله گرد و بشقاب شکل انجام داده‌اند.»

    حال اين چه ربطي به رازول دارد؟ داستان از اين قرار است که دانشمنداني که روي چنين پروژه‌هاي سري در آلمان نازي کار مي‌کردند، به صورت مخفيانه به آمريکا برده شدند. نام اين عمليات، پروژه گيره کاغذ (Project Paperclip) بود.
    نيک رِدفِرن مي‌گويد: «اين پروژه در اواخر جنگ جهاني شروع شد تا از دانشمندان آلمان نازي در جهت اهداف و تحقيقات جنگي آمريکا استفاده شود. البته در همان زمان هم مشخص شد که دشمن آمريکا، آلمان نخواهد بود؛ بلکه شوروي در مقابل آمريکا قرار خواهد گرفت. با شکست آلمان‌ها هم سعي شد تا آنجايي که امکان داشت و قبل از اينکه روس‌ها دستشان به آنها برسد، دانشمندان آلماني را به آمريکا ببرند.»

    حدس بزنيد آنها را به کجا بردند؟ جنوب شرقي نيو مکزيکو! آيا ممکن است بشقاب پرنده‌اي که در رازول سقوط کرد، يک وسيله آلماني بوده؟
    نيک رِدفِرن ادامه مي‌دهد: «يکي از دلايل اصلي مبني بر اينکه پروژه گيره کاغذ محرمانه و بحث‌برانگيز باشد، اين بود که بسياري از اين دانشمندان، کساني نبودند که فقط به دستور نازي‌ها به کار بپردازند؛ بلکه خود آنها نازي‌هاي متعصب بودند. البته اگر مردم از اين مساله با خبر مي‌شدند، مسلما عکس‌العمل‌هاي بدي نسبت به آن نشان مي‌دادند.»
    يک احتمال ديگر هم وجود دارد؛ اگر دولت ايالات متحده اين بحث‌ها را به راه اندخته تا حواس‌ها را از پروژه‌هاي فوق سري خود منحرف کند، چه؟
    در مورد آدم‌هاي کوچک سبز رنگ چه؟ پروژه گيره کاغذ ممکن است تا حدي توضيحي قابل قبول در مورد ديسک پرنده باشد؛ ولي راننده‌هاي يک متري آن چه؟

    يک توضيح ممکن است اين باشد که در پروازي آزمايشي، ميمون‌هايي که سوار آن وسيله بودند، در اثر سقوط مرده و مردم، آنها را با چيز ديگري اشتباه گرفته‌اند. اين نظريه هم يک اشکال بزرگ دارد.
    فريدمن مي‌گويد: «هيچ چيزي که به عنوان انسان ساخت قابل شناسايي باشد، در اين ماجرا ديده نمي‌شود؛ نه لوله ديده شده، نه سيم، نه ماسک تنفس، نه پيچ و نه هيچ ديگري که قابل شناسايي باشد. اگر اين کار نازي‌ها بوده، آنها چطور توانسته بودند در آن زمان، چنين چيزي بسازند؛ در صورتي که ما امروز، يعني 60 سال بعد از آن هنوز چنين وسيله‌هايي را نساخته‌ايم.»

    حال با در نظر گرفتن تمامي موارد، مي‌بينيم که اصلا مهم نيست يک بشقاب پرنده در رازول سقوط کرده يا نه! کساني که به وجود حيات هوشمند فرازميني معتقد باشند، بر سر اعتفاد خود مي‌مانند و شکاکاني هم که هيچ چيزي را تا در يک مجله علمي نبينند، باور نمي‌کنند، بر سر حرف‌هاي خود باقي مي‌مانند.

    تام کري مي‌گويد: «خيلي‌ها از ما مي‌پرسند که آنها از کجا آمده‌اند؟ يا چگونه سفينه‌اي که بين کهکشان‌ها يا ستاره‌ها سفر مي‌کرد، روي زمين سقوط مي‌کند؟ جواب من اين است: نمي‌دانم! ولي به‌هرحال اين اتفاق افتاد.»
    فريدمن هم مي‌گويد: «من نمي‌توانم به موضوعي هيجان انگيزتر از اين فکر کنم و چيزي که به من انرژي مي‌دهد، پاسخ مردم به تحقيقاتم است. بله، من هم در يوفولوژي منتقداني دارم؛ ولي مساله اين است که اگر ما چيزي مي‌دانيم، مسؤوليت داريم که در موردش صحبت کنيم. من هم دارم همين کار را مي‌کنم.»

    ديو تامس مي‌گويد: «من فکر مي‌کنم تنها چيزي که استنتن فريدمن‌ها و يوفولوژيست‌هاي ديگر را متقاعد مي‌کند رازول آن چيزي نبود که فکر مي‌کنند، نشستن يک يوفو روي چمن‌هاي کاخ سفيد است؛ درحالي‌که سرنشين‌هايش از آن پايين مي‌آيند و بعد از احوال‌پرسي مي‌گويند، باور کنيد رازول کار ما نبود!»
    #2 ارسال شده در تاريخ May 17th, 2012 در ساعت 10:44:03

  4. The Following 8 Users Say Thank You to TARALIUS For This Useful Post:

    A-2727 (May 17th, 2012), ادیب** (August 24th, 2013), Dream Bird (May 17th, 2012), Esmaiel_F4 (August 18th, 2013), mirHatef (May 17th, 2012), mona (May 17th, 2012), omidair (May 17th, 2012), سجیل (May 17th, 2012)

  5. mirHatef ?????? ??
    mirHatef
    هوانورد نیمه فعال-ستوان دوم
    April 2012
    Iran
    242
    تعداد تشکر : 550
    Thanked 560 Times in 225 Posts

    ??? ??? پاسخ: حادثه رازول

    ماجراي بشقاب پرنده هايي كه در تابستان پنجاه سال پيش در شهر رازول آمريكا فرود آمدند، همچنان موضوع بحث محافل علمي و غيرعلمي در آمريكا و سرتاسرجهان است. هرچند كه دولت آمريكا بارها اعلام كرده است كه حادثه رازول يك دروغ است، اما شواهد بسياري وجود دارد كه حكايت از آن مي كند كه موجودات فضايي واقعاً در سال 1947 در روي كره زمين و در شهر رازول فرود آمدند و مسايلي را آفريدند، فرانك كافمن هشتاد و يك ساله، يكي از ساكنان شهر رازول آمريكاست. او يكي از اندك شاهدان زنده حادثه «رازول» در تابستان 1947 است او مي گويد به چشم خود ديده است كه بشقاب پرنده اي سقوط كرد و اجساد سرنشينان فضايي آن را نظاميان آمريكايي جمع آوري كرده و با خود بردند. كافمن در ژوئيه 1947 كه كارمند غيرنظامي پايگاه هوايي رازول بود از طرف فرماندهان اين پايگاه مأموريت يافت تا ببيند چه چيزي در بستر خشك رودخانه، در شمال غربي شهر سقوط كرده است. او مي گويد: «از نزديك دو جسد موجود فضايي را ديدم كه يكي در بقاياي خرد شده بشقاب پرنده و ديگري روي سنگي در بستر رودخانه افتاده بود. آنها موجوداتي خوش قيافه، با صورت و پوستي به رنگ خاكستري بودند، صد و شصت و پنج سانتيمتر طول قدشان بود. با چشماني كه اندكي از حدقه بيرون آمده، گوش هاي كوچك، بيني كوچك بدون مو و ظاهر زيبا بودند.من نظاميان را ديدم كه 5 جنازه را در كيسه هايي ريختند و در يك خودروي جيب گذاردند و بردند.» علاوه بر آقاي فرانك كافمن، شاهدان بسيار ديگري وجود دارند كه خبر از وقوع اتفاقي خارق العاده در شمال غربي شهر رازول مي دهند. با اين وصف، دولت و ارتش آمريكا بنا به دلايلي هميشه اين حادثه را انكار كرده است. پايگاه هوايي رازول در روز هفتم ژوئيه سال 1947 در بيانيه اي مطبوعاتي اعلام كرد به يك ديسك پرنده دست يافته است اما ساعاتي بعد در همان روز، يك ژنرال نيروي هوايي در تگزاس گفت، شيء مورد بحث در واقع يك بالون هواشناسي بوده است. در همين ارتباط، خانم گلن دنيس، كه در آن زمان يك تكنسين 22 ساله بود نيز مي گويد: «در اوايل ژوئيه سال 1947 شاهد فعاليتهاي عجيب در پايگاه هوايي ارتش بودم و پرستاري در پايگاه سرم داد زد و گفت: با حداكثر سرعتي كه مي تواني از اينجا برو.» او مي گويد: پليس نظامي وي را از پايگاه بيرون كرد و به او دستور داد كه آرام باشد. اما پرستار روز بعد او را يافت و به او گفت: «موجودات كوچكي را كالبد شكافي كرده كه وزن بدنشان به زحمت به 14 كيلو مي رسيد و چشمها و سربزرگ با چهار انگشت در هر دست داشتند كه در انتهاي هر انگشت يك زايده مكنده قرار داشت.» (در اینده درباره شهر رازول باز هم خواهم نوشت ) در سال 1970 لایمادف که یک افسر بلند پایه کا .گ .ب بود به غرب پناهنده شد . او علاوه بر اسرار نظامی . حادثه ای را تعریف کرد که مدتها خبر اول تمام خبرگزاری های بزرگ شد . او پرده از رازی برداشت که برای انسان امروز باور کردنی نبود . او از سقوط بشقاب پرنده ای در جنگلهای سیبری خبر داد, و از ان بدتر چند نفری که خبر سقوط بشقاب پرنده را به ماموران امنیتی داده بودن همانجا کشته شدن تا خبر مخفی بماند . او همچنین از پایگاهای مخفی که در ان دانشمندان علوم مختلف به صورت شبانه روزی مشغول فعالیت هستن سخن گفت . او بعد از افشای این مسائل همیشه در هراس بود تا توسط ماموران کا .گ . ب گشته نشود .
    بلند آسمان جایگاه عاشقان پرواز است.




    #3 ارسال شده در تاريخ May 17th, 2012 در ساعت 11:59:06

  6. The Following 3 Users Say Thank You to mirHatef For This Useful Post:

    Dream Bird (May 17th, 2012), mona (May 17th, 2012), omidair (May 17th, 2012)

  7. farokh ?????? ??
    اخراج دائم
    May 2010
    ----
    290
    تعداد تشکر : 362
    Thanked 884 Times in 276 Posts

    ??? ??? پاسخ: حادثه رازول

    قصد نتیجه گیری زود هنگام رو ندارم ! اما چرا هر اتفاقی که میافته مستقیم توی امریکا؟؟؟

    یعنی میخواین بگید پیشرفت عجیب و غریب امریکا مخصوصا در علم پدافند هوایی با همان موشک ام 3 معروف که از ناو شلیک شد و یک سفینه اکتشافی رو زد ربط دارد؟؟؟
    ?????? ???? farokh : May 17th, 2012 ?? ???? 12:22:26
    #4 ارسال شده در تاريخ May 17th, 2012 در ساعت 12:15:42

  8. The Following 2 Users Say Thank You to farokh For This Useful Post:

    Dream Bird (May 17th, 2012), mona (May 17th, 2012)

???? ??? ????? ? ??????

  • ??? ????????? ????? ????? ????? ????
  • ??? ????? ????? ???? ?? ??????
  • ??? ????????? ???? ????? ????.
  • ??? ????????? ??? ??? ??? ?? ?????? ????
  •  

Designed With Cooperation

Of Creatively & VBIran


Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.6.0